تبليغاتX
قندیل


شعر و قصه

واقعیت
سلام

درپی فرصتی می گردم و زمان را سپری می کنم تا بپندارم آنچه که می اندیشم واقعیت را در خود ببیند.


+ نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 18:11 |
ضمیر
چه زیباست دل سپردن و چه زیباست اصرار نکردن وچه زیباست مطیع بودن وآرزو وخواسته نداشتن.

چه راحت است این گونه شدن واین گونه ماندن فقط باید خواست واو خواهد داد.


+ نوشته شده توسط زهرا در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 20:42 |
سلام
سلام

گذر از این گذر گاه

کار من نیست اما

قرین می شود او با من

در این فضای نمایی

که من به باد می دهم و

او به جان می بخشد.


+ نوشته شده توسط زهرا در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 20:35 |
عشق
عشق

درخت ها عاشقند

برف می بارد

درخت ها عاشق باریدن برف اند

برف ها می نشینند آرام

درخت ها عاشق بارهای سنگینند

برف ها میوه های سردند

درخت ها عاشق سفیدی میوه های زمستانند.


+ نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 20:16 |
سلام بر کسانی که دوست می دارند دوست بدارند.

ماندانای عزیز از این همه توجه ممنونم.امیدوارم بلندبالایی نگاه وجودت همیشه بتپد.مطمئن باش در اعماق وجود یک نفر تمامی عواطف واحساست گنجیده شده پس هرگز غمین مشو.

مهدی جان از ارادت خاص تو متشکرم .همیشه به یاد مهربانیت هستم.             


+ نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 1:17 |
فردای ابدیت

به فرداي ابديت مي پيوندد

جسم او را اجين كرده اند

اغشتگي روحش دامان او را گريبا نگير خواهد كرد

در زير سنگي ميخواست كه بياسايد

ونرمي چشمانش

با رنگ قهوه اي

مخلوط گشته بود

چيزي نمانده است كه شبيه شودبه دليلي براي اعتقادش

واين اعتقاد حاصلي جز در زمين نخواهد داشت


+ نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 22:21 |
سلامي به گرمي آفتاب لبريز
در اين روز هاي پياپي اميد  عاشق را جسورانه يافتم ومعشوق را ويرانه اي حيران.
از درون به درون ،از فرد به فرد.
آيا نبايد زيست به گونه اي شفاف كه نفس هاي آدميان  جدا وآرامش در جدا زيستن است .
نچسبيدن ودر تمامي بعد زندگي به تنهايي استوار بودن.
رازهاي مگو را بازگو نكر دن .
واقع گرايانه در پي معجزه رفتن.


+ نوشته شده توسط زهرا در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 12:37 |
وزن پوشالی

او ابرها را بغل خواهد كرد

ووزني برايش نمانده است

ابرهاي طوفاني ابرهاي بي غلغند

و او تمنا مي جست تا راهي يابد

براي وصل تمنايش به ارامشي

چه وقت خاكستري خواهد شد

نمي داند و هيچگاه قدرت دانستن را نخواهد داشت


+ نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 21:20 |
هر روز

هرروز در پناه آيه هاي نهاني وآشكار سر مي شودو ما در نقطه هاي گنگ به حس هاي رسيده توجه كرده ايم.


+ نوشته شده توسط زهرا در جمعه بیست و یکم مهر 1385 و ساعت 13:10 |
لحظه ی طعمه شدن

در اين تجسمم كه ديده از تپش قلب صدف

تيره گشته است.

ناهيد در گذر است

و سپيدي جاري است

چشمها خون دارند

وصدف مي ترسد

از هراس نزديكي حلزون

از سوراخ درون

حلزون از پرده ي رنج مي گذرد

او از پنجره ي باز مي گذرد

حلزون تنهاست و

صدف با قلبش به تماشاست

حلزون در ديواره ي رويي

به تلاشي پستانه دست مي زند.

ودر آن هنگام كه رفت

دگر از تپش قلب صدف هيچ نماند.

گاهي نيز صدف از طعمه شدن مي جستد

و حلزون در طعمهي او منتظر مي ماند

ودر آن هنگام كه رمق نيست

حلزون از فكر پليدش باز مي ماند.


+ نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت 16:28 |
Template Designer: kiyanoosh ansari - kiyansoft | © 2005 - 2006 z-tahouri.Blogfa.Com