درپی فرصتی می گردم و زمان را سپری می کنم تا بپندارم آنچه که می اندیشم واقعیت را در خود ببیند.
چه راحت است این گونه شدن واین گونه ماندن فقط باید خواست واو خواهد داد.
گذر از این گذر گاه
کار من نیست اما
قرین می شود او با من
در این فضای نمایی
که من به باد می دهم و
او به جان می بخشد.
درخت ها عاشقند
برف می بارد
درخت ها عاشق باریدن برف اند
برف ها می نشینند آرام
درخت ها عاشق بارهای سنگینند
برف ها میوه های سردند
درخت ها عاشق سفیدی میوه های زمستانند.
ماندانای عزیز از این همه توجه ممنونم.امیدوارم بلندبالایی نگاه وجودت همیشه بتپد.مطمئن باش در اعماق وجود یک نفر تمامی عواطف واحساست گنجیده شده پس هرگز غمین مشو.
مهدی جان از ارادت خاص تو متشکرم .همیشه به یاد مهربانیت هستم.
به فرداي ابديت مي پيوندد
جسم او را اجين كرده اند
اغشتگي روحش دامان او را گريبا نگير خواهد كرد
در زير سنگي ميخواست كه بياسايد
ونرمي چشمانش
با رنگ قهوه اي
مخلوط گشته بود
چيزي نمانده است كه شبيه شودبه دليلي براي اعتقادش
واين اعتقاد حاصلي جز در زمين نخواهد داشت
او ابرها را بغل خواهد كرد
ووزني برايش نمانده است
ابرهاي طوفاني ابرهاي بي غلغند
و او تمنا مي جست تا راهي يابد
براي وصل تمنايش به ارامشي
چه وقت خاكستري خواهد شد
نمي داند و هيچگاه قدرت دانستن را نخواهد داشت
هرروز در پناه آيه هاي نهاني وآشكار سر مي شودو ما در نقطه هاي گنگ به حس هاي رسيده توجه كرده ايم.
در اين تجسمم كه ديده از تپش قلب صدف
تيره گشته است.
ناهيد در گذر است
و سپيدي جاري است
چشمها خون دارند
وصدف مي ترسد
از هراس نزديكي حلزون
از سوراخ درون
حلزون از پرده ي رنج مي گذرد
او از پنجره ي باز مي گذرد
حلزون تنهاست و
صدف با قلبش به تماشاست
حلزون در ديواره ي رويي
به تلاشي پستانه دست مي زند.
ودر آن هنگام كه رفت
دگر از تپش قلب صدف هيچ نماند.
گاهي نيز صدف از طعمه شدن مي جستد
و حلزون در طعمهي او منتظر مي ماند
ودر آن هنگام كه رمق نيست
حلزون از فكر پليدش باز مي ماند.